بخش های مرتبط
پيام
چراغ جادو

شکيبا!

+ *عمر گذشت و بر کفن ،نام تو را قلم زنم با غم هجرت بدن ، سکوت را به هم زنم ، شايد اگر که جمعه اي ،ببينمت ،برابرم شعــله انتــظار را تا به افــق رقــــــم زنم شب به اميد يک نگاه ،روز بدون ادعا ماه به ماه و سالها ،چشـم بگو به هم زنم؟ خصم زبون برابرم ،ناوک حيله بر سرم کشته شده برادرم ،ناله و اه کم زنم؟ بيا بيا که دير شد ،عمر جوانه پير شد ساقي تشنه سير شد ،ببين چو سهره پر زنم*

برای ارسال نظر یا علاقه مندی لطفا وارد شوید
شکيبا!
اي دل بي قرار من ،سبوي انتظار من شعله شام تار من ،جمعه شده ،به در زنم نام مرا خطاب کن ،مرا هم انتخاب کن امام من ،قيام کن، بگو کجا به سر زنم
شکيبا!
*سرو صبور فاطمه عمر چو باد ميرود پير شديم و ياد تو مثل ترانه ميشود*
شکيبا!
*دلنوشت*
*آقاجان؛ تو مي آيي*...شهيـــــــــــــدان نيز، مي آيند....و آويني روايت مي کند،* فتـــــــــــــــح نهايي را.*..الهي آمين
چراغ جادو