شبکه اجتماعی پارسی زبانانپارسی یار
بهترين خاطرات... بهترين دوستيها... بهترين شاديها... بهترين اشکها... چه روزهايي بود روزهاي مدرسه... از خاطره هاي زيباي مدرسه براي هم بگوييم...

پيام‌هاي اتاق

درب کنسرو بازکن برقی
+ سلام.شب و روزتون بخير....پيش دانشگاهي بودم..يه روز که طبق معمول پياده به سمت خونه ميرفتم از دور يکي از دوستانمو ديدم.با خودم گفتم ايول.ديگه بقيه مسيرو تنها نيستم حداقل با دوستم ميرم حرف ميزنيم راه ميگذره....خلاصه پاتند کردمو از پشت انچنان زدم پشت دوستم که يکم به جلو پرت شداقا چشمتون روز بد نبينه.برگشت...ياخدا...اين ديگه کيه...حالا اون دختره هم عصباني به من نيگاه ميکرد منم ديدم هوا پسه تند وتند
آواي من
پشت سرهمشروع کردم به حرف زدن...سلام خوبي؟چه خبرا؟....دختره يکم مکث کرد گفت ببخشيد نشناختم...منم کم نياوردم گفتم:اي بابا...حالا ديگه مارو نميشناسي...عجب روزگار بدي شده...واقعا که...اصلا ازت انتظار نداشتم...حالا اون دختر خانم قيافش شده بود علامت سوال که منو کجا ديده....ديدم يکم ديگه بمونم از خنده ميترکم.اونم درحال فکر کردن بود...يهو گفتم..چيشد منو يادت نيومد؟اونم گفت نه..منم گفتم عيبي نداره
آواي من
الان اشنا ميشيم...نسرين هستم وشما...اونم از بس تو بهت بود نفهميد که مني که ميشناسمش پس چرا اسمشو پرسيدم..اسمشو پرسيدم وبا هاش دست دادمو گفتم از اشناييت خوشبختم....تا خود ايستگاه کلي خنديدم....اصلا پياده روي توپي بود...عجيب چسبيد:)
بعدی همه 9 نظر قبلی
احسنت :) 3نمره!
آواي من
:) :) ممنونم
+ (آيکون پيچيدن صداي تلفن در دفتر دبيرستان) . *معاون*: سلام. بفرماييد *پدر من*: سلام من خدايي هستم. مي خواستم درباره وضعيت تحصيلي محمدصادق خدايي سوال کنم. . *معاون*: خوبيد اقاي خدايي؟ *بذارين نگاه کنم دفتر نمرات را*... بله... رياضي 19 و 20 داشته، عربي 2 تا 20... شيمي 18... اجتماعي دو تا 19 و يکي 20... آفرين آفرين... خيلي درسش خوبه! بذارين فيزيک رو هم نگاه کنم... *پدرمن*: ممنونم... بله...
معاون: آقاي خدايي؟! پسرتون فيزيکش خيلي ضعيفه! چرا اونوقت؟! || پدر من: جدي؟ چرا؟ چند گرفته مگه؟ || معاون: حالا دعواش نکنيد ولي بايد خيلي بيشتر کار کنه! حيفه دانش آموزي که همه نمراتش 18 به بالائه فيزيکش بشه: *9/5*
حالا داستان چي بود؟! معلم فيزيک امتحان 10 نمره اي گرفته بود من شده بودم 9/5... معاون هم فکر کرده بود از 20 بوده! هنوز هم با ياد اين خاطره مي خنديم... :))// اين داستان واقعي است!
بعدی همه 12 نظر قبلی
من خيلي دوست داشتم :) با آقاي سميعي کلاس دوم و سوم دبيرستان :)
+ سلام خاطرات من از مدرسه خيلي زياده و واقعا مدرسه رو از صميم دل دوست داشتم ، به شرط حيات خاطراتم مي نويسم يکي از اين خاطرات شيرين، سال هاي دبيرستان من بود که دوم رياضي بوديم و تک کلاس رشته رياضي با 16 نفر. تو سال هر هفته يک زنگ بيکاري داشتيم و نيمکت ها رو جوري مي چيديم که رو دو نيمکت همه کلاس جا مي شديم، خيلي خوب بود لحظاتي که مي گذرونديم و حسن ختامش بستني بود.
ص . حيدري
اون سال و تقريبا سال بعدش ما بستني خورون داشتيم و يکي از بچه ها با گذاشتن انگشت زير گردنش بهمون مي فهموند که وقت بستني آدمکيه و به معلم ميگفتيم و اغلب قبول ميکردند، هممون در عين درس خوندن شور خاصي هم داشتيم .
کي پولشو ميداد؟اگه معلمتون ميداد که حسابي ميچسبيد:)
همه 8 نظر
ص . حيدري
چه جالب ما فکر ميکرديم 16 نفر کمترين تعداده
ما هر ناممکني رو ممکن کرديم :))
+ با فيد جناب خدايي درباره نامه نوشتن..ياد کارت پستالايي که دوستام نزديک عيد بهم ميدادن افتادم و عکسشون را گذاشتم..شماها هم اگه دارين بذارين:)

عطر ياس.
هيييي يادش بخير من چنتا آلبوم از اينا دارم :)
آره يادش بخير:(پس عکس چنتاشو بذار:)
خيلي لايک ... واقعا غصه اون روزا رو خوردم : (
غصه نخور! پسته بخور :)

خيال من

+ :D خاطره من:يادمه پارسال سه چهارتا برگه تقلب داشتم تو جيبم سه تاشو آروم آوردم بالا يواشکي....يهو پنکه که روشن بود باد زد پرتاب شد وسط کلاس بچه ها از خنده مردن منم خودمو زدم به اون راه به مراقب گفتم خانم من اينقدا هم بدخط نيستم اين خيلي بدخطه اونم يه چپ چپ نيگام کرد و رفت حالا نيم ساعت بعد امتحان به دوستاي خنگم ميفهمونم اون تقلبا مال من بود داشتم فيلم بازي ميکردم از بس جدي رفتار کردم اونا جدي گرفتن
خيال من
*هنوزم اينکارام ادامه داره خخخخخخخ با هيچ تلاشي هم به راه مستقيم هدايت نميشم خخخخ به نظر من کيف دبيرستان به همين چيزاشه هروقت هم که امتحانو خوب دادم بازم از تقلب استفاده ميکنم ولي در اونصورت همه رو نوشتم فقط با تقلبم چک ميکنم:D *
خيال من
:D
+ ديني – ديني – ورزش – ورزش … جواب کوبنده در قبال سوال مامان بابا که بچه تو واسه فردا درس نداري ؟ :))
مهديه...
:)من هيچ موقع مامانم اينا نميگفتن درس بخون تازه ميگفتن بسه ديگه بيا يه کم استراحت کن:))
پروانگي
پس بچه خوبي بوديد :))
بعدی همه 11 نظر قبلی
منم هيچ وقت بخون نخون بالا سرم نبود!
پروانگي
:))
+ کارنامه اول دبيرستان را گرفتم نگاهي به نمرات ميندازم: 19، 19.75 ، 20 و يکدفعه 14 با مستمر 16 که حدود 14.5 شده و من ؟؟!!! اين نمره درخشان براي ورزش من بود که معلممون نهايت انصاف رو به خرج داده بود و مستمر ورزش رو به من 16 داده بود!! البته ترم بعدش ماکت درست کردم 20 شدم
ووووووورررررررررررررررزززززززززززززززززش! :))
ص . حيدري
بله جناب خدايي با همين تاکيدي که فرموديد
بعدی همه 9 نظر قبلی
ص . حيدري
امان:(
*ياس*
منم پايين ترين نمره ام از ورزش بود
+ والا فقط اسمش زنگ تفريح بود... . . . . . . . . . . . . ما که همش توش مشق ساعات بعد مينوشتيم:)..
من نه : دي
از فيد قبليتون معلومه:)
همه 6 نظر
ههههه دقيقا مثل من:-D
آخه من کلا مشق نمي نوشتم هههه
+ اول سلام وبعدباخودم گفتم اين روزآ که هواسرده يه خاطره دارم از دوران راهنمايي که بنويسمش. زمستون بود وهواسرد؛کلاس هم بزرگ بود وبخاري هم نفتي!!اونم با نفت خيلي کم:(مام داشتيم توکلاس قنديل ميبستيم که يه فکري به ذهن بچه هارسيد واون اين بود؟ با چنتا ازبچه ها رفتيم هيزم جمع کرديم و ريختيم تو بخاري نفتي!!!چشمتون روز بد نبينه معلم اومد ديد ورفت به ناظم گفت:( اونم ازخجالتمون دراومدوازانضباط هممون کم کرد:(
درک نکردن هيچ انضباط هم کم کردن...سرده سرد.....:)ولي کلاس ما بعنوان کلاس شرآ و معترض ها معروف بود....يادش بخير واقعا:(
سلام بر شما :)
با تاخير فراوان سلام
+ سلام..خوب اولين خاطره من :)...سال دوم دبيرستان بودم که روز ميانترم فيزيک عقد دخترخالم بود و بايد ميرفتيم بندرعباس..براي همين اجازه دادن يه روز قبل اين ميانترم را بدم اما سوالام با سوال بچه ها فرق ميکرد...روز ميانترم رسيد و آقاي اسلامي(معلم فيزيکمون) بهم گفت اين برگه را بگير برو تو دفتر بشين و به سوالا جواب بده و وقتي تموم شد برگرد کلاس...منم رفتم تو دفتر و کنار دست معاون پايه مون نشستمو
مشغول نوشتن شدم..نيم ساعتي گذشت که معاون پايه مون خانم حيدري با يه دسته پر از برگه برگشت و و برگه ها را گذاشت کنار دست من و خودش رفت روي ميز بغلي نشست و مشغول کاراش شده...من يه دفعه چشمم به برگه هاي کنار دستم افتاد ديدم سوالاي فيزيک فرداس که قراره آقاي اسلامي از بچه ها امتحان بگيره...ديدم جواب سوالا را دادم و حوصله اينکه سرکلاس آقاي اسلامي هم بشينم ندارم براي همين الکي خودمو مشغول کردم تا زنگ
بخوره...درمدت بيکاري وقت را غنيمت شمردم و يه برگه بيرون آوردم و شروع کردم سوالاي امتحان فردا را کپي کردن...زنگ خورد و رفتم برگمو تحويل معلم دادم...بعدم اون سوالا را دادم به يکي از دوستام گفتم اينم سوالاي امتحان فرداتون..برو بده به بچه ها تا کيف کنن...انقدر خوشحال شده بود که نگو..انگاري سوالاي کنکورو بهش دادم...هيچي ديگه بالاخره ما که رفتيم مسافرت و بعدازچندروز برگشتم و از دوستم پرسيدم چي شد؟سوالا
بعدی همه 16 نظر قبلی
اومدي ثواب کني کباب شدي:دي
دقيقا:)
+ خوب يه خاطره تعريف ميکنم از اولين و آخرين چکيده اي که از معلم خوردم:) . اين خاطره هيچوقت از ذهنم پاک نميشه..دقيق با جزئياتش يادمه..اول دبستان بودم ..فاميلي خانم معلممون خانوم فلاح بود...اون موقع خيلي عاشق درس و مدرسه بودم:) وقتي زنگ کلاس ميخورد معلما دم کلاس ما جمع ميشدن و يه ربعي هي حرف ميزدن و معلممون سر وقت نميومد سرکلاس....منم اين کارشونو دوست نداشتم ..
هميشه تو يادگيري عجول بودم...(البته حالا نميدونم چي شده که جو درس اصلا سراغم نمياد:) )...واسه همين خواستم يه کم اذيت معلم کنم....زنگ قبل از معلم اجازه گرفتم که برم روي اون نيمکت خاليه که کنار کلاس گذاشته بود بشينم..معلم گفت شکسته و لق ميزنه ،نه اجازه نميدم..گفتم اشکال نداره مواظبم..قبول کرد..نيمکت از ميزش جدا ميشد..زنگ بعد وقتي باز معلما را گرم صحبت ديدم فکري کردم تا بين صحبتاشون پارازيت بندازم
تا برن سر کلاساشون...در همون حين ميز را هل دادم و انداختم(از همون بچگي همچين بچه قاطي بودم: دي )..يک صدايي کرد که اين صداتو سالن پيچيد..خودمم ترسيدم از اين صدا.معلما که پشتشون به کلاس بود که ديگه زهرشون رفته بود.معلم با عصبانيت برگشت به سمتم يه چکيده زد به گوشم و گوشمو پيچوند گفت ديگه ميخواي اينجا بشيني؟آره؟..با گريه و ناله گفتم نه خانوم نه:(..تا آخر زنگ همينجور عين بچه هاي مظلوم آروم گريه ميکردم
بعدی همه 11 نظر قبلی
:)) ما از همون اون آرزو داشتيم از اين معلما داشته باشيم!!! :))
يکي به معلممون همينو بگه:)...آقاسعيد ماهم بعدش اين آرزوها داشتيم..هنوز اول راه بوديم:)
+ يکي از نامه هايي که هروقت چشمم بهش افتاد عذاب وجدان گرفتم اين بود..نامه مدير مدرسه که سال پيش دانشگاهي براي همه بچه هاي پيش پست شد.خانم مبين مدير دبيرستانمون بود که هنوزم مدير همون مدرسه هست و بازنشسته نشده.خيلي اذيتش کرديم.دقيقا هر انتظاري ازمون داشت عکسش را انجام ميداديم.بچه هاي رياضي که ماها باشيم:)بدجور اذيت ميکرديم اما درآخر با نتيجه هاي خوبي که در کنکور گرفتيم جواب زحمتهاشونو داديم:)

عکس را دوقسمت کردم که متن کاملا ديده بشه:)
لايک خانم مبين :)
آموزش پیرایش مردانه اورجینال
گروه خاطرات مدرسه
vertical_align_top